Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ایرانی ۲............

اینکه بخوایم ایرانی باشیم اصلا کار سختی نیست

کافیه موقع انتخاب کمی خودمونو باور داشته باشیم

مبلمانی رو انتخاب کنیم که نماد ایرانی داشته باشه

اگر میخوایم فرش بخریم بهتره کمی صبر کنید پول جمع کنید فرش دست باف بخرین.......

توی دکور به جای این کریستال ........ بوهم .......و بلور فرانسه.......... ۴ تا قلم زنی اصفهان و سمنان بذارید

سینی نقره........قلم زنی .........پائیزان و.جا استکانهای نقره ملیله کار زنجان بهترین وسیله برای پذیرائی مهمان عزیز هست که باهاشون رودربایستی دارید

سعی کنید برای رنگ امیزی خونه از رنگهای پسته ای.....نیلی ......فیروزه ای که روح ایرانی داره استفاده کنید .........

که هم ارامش دهنده هستند هم زیبا

سعی کنید داخل خونه از تابلو فرش یا نقاشیهای طرح شکیبا فرشچیان یا بهزاد استفاده کنید .......

ببینید پول ندارید چیزی نزنید ......... یا اگر زدید حتمی ایرانی باشه

اگر میتونید بدین براتون روی دیوارها مینیاتور نقاشی کنن...........

فکر نکنید میشه سفره خونه

اشتباه شما همینه......... تمام ایرانی بودنمون محدود شده به سفره خانه ها.......

اتاق خوابتون پر کنید از تابلوهای مینیاتور لیلی مجنونی........ شیرین و فرهاد .......

اشپزخانه رو با تابلوهای غذاهای ایرانی تزئین کنید..........

سعی کنید نماد های ایرانی رو استفاده کنید............

قاشقهای چوبی ساخت آباده بهترین وسیله برای نشون دادن اصالت ایرانیه ..........

این قاشقها قدمتشون و تاریخ ساختشون ۱۰۰۰ سال بیشتره.......

واسه اتاق پذیرائی سعی کنید ناز بالشهای بوته بادوم قرار بدین.............

اگر مبلمان استفاده میکنید این ناز بالشها یا همون کوسنهای امروزی روی مبل قرار بدین......

روی میز ناهارخوری حتما رومیزی قلم کار بندازید  ........... یا پارچه کلفت زر بافت بوته بادومی.....

زیر بشقابی ها طوری انتخاب کنید که طرح چینی یا اروپائی نداشته باشن

توی دکور خونه ۴ تا وسیله قدیمی بذارید ......... که نشون بده شما خانواده قدیمی هستید و به گذشته اهمیت میدین

رو تختیتون حتمی باید از پارچه های سنتی دوخته شده باشه......... بعد میتونید روی اونهم یک رو تختی قلاب بافی ابریشم پهن کنید

روی بالشهای خواب رو تیکه دوزی ایرانی کنید

مهمترین بخش یک خونه اتاق بچه هاست

حتمی باید توی اتاق بچه ها فرش باشه

موکت خودش کلی بیماری تولید میکنه

فرش  های دست باف اکثرا رنگ سرخ بسیار زنده ای داره که خودش کلی بچه ها رو شاد میکنه

تخت بچه ها رو اگر پول دارید بدین بسازن ......... البته این ارزونتر از خریدش براتون تمام میشه

طوری سایز تخت رو بدین که وقتی ۱۵ سالش شد پاهاش نیافته بیرون

اگر بدین براتون بالای سرش کتابخونه بذارن بهتر

توشو پر کنید از داستان و کتابهای که تاریخ ایران اسطوره های ایران........

سعی کنید از لحظه ای که فرزندتون به دنیا میاد براش داستانهای ایرانی تعریف کنید

بدبخت و خوشبخت..... حسن کچل...... بزبز قندی....و خیلی داستانهای دیگه

البته من نمیگم تکنولوژی رو توی خونتون راه ندین یا به بچه هاتون یاد ندین

نه اینا باشه ولی طوری که انگار از اول مال خودمون بوده

مثلا طوری کنار وسایل برقی گلهای دست ساز خودتو بذارید

یا تابلوهای نقاشی خودتونو......... یا تصاویر خانوادگی

که اصلا در نگاه اول تضادی ایجاد نشه بین فضای قدیمی و جدید

گچ بری و آیینه کاری خیلی روح ایرانی به خونه ها میده

حتی استفاده از شیشهای ریز رنگی و مینا درون پنجره ها...........

حالا میگید با این سیستم شهری و خونه های قوطی کبریتی چه توقعی داره از ادم......

تازه اینا هم خیلی گرونه

ولی من عقیده دارم  هر کاری اولش سخت و محال به نظر میرسه

باید تلاش کرد هر چند سخت و گرون باشه

شما میتونید هنگام انتخاب طلا و جواهرات نمادهای ایرانی رو استفاده کنید

مثل فروهر

شیر و خورشید

نما د های ۱۲ گانه.........

نماد میترا......و خیلی چیزهای دیگه

برای نمای خونه مهمه شما باز نماد ایرانی داشته باشید

متاسفانه این دوره به دلیل بیسوادی ما شاهد اون هستیم که روی سبک معماری ایتالیایی

نماد سربازان هخامنشی به کار میره

ولی ای کاش اون سبک رومی هم کاملا محو میشد

باز معماری شیراز وضعش بهتره.....

خیی از نقاط ایران به گند کشیدن.........

البته من هیچ کجای ایران رو از یزد بهتر ندیدم..........

اونجا واقعا حس میکنی اصیلی.......... با اون کاشیهای فیروزه ای به کار برده شده میان اجرها/.........

و خیلی کار ای دیگه.......

مثلا میتونید برای دکور خونه از آفتابه و لگن مخصوص استفاده کنید که ایرانیهای قدیم برای شستن دستهاشون سر سفره ازش استفاده میکردن

میتونید به جای این دمپائیهای روفرشی از گیوه و کفشهای سنتی  استفاده کنید مخصوصا یک مدل هست توی زنجان خیلی خوشگله ........ اسمش یادم رفته...... این برای پا خیلی خوبه

یا گیوه دوخت اباده که طبی هم هست و برای کمر درد خیلی مفیده

میتونید بدین روی تمام وسایل چوبیتون منبت کار کنن

تا نقش و نگار ایرانی به خودش بگیره

از تابلو معرق میتونید استفاده کنید برای تزئین

خلاصه

خیلی چیزها هست که باعث میشه ارومتون کنه

گلدونهای حسنی یوسف.گل گندم.گل عروس.....گل ناز.... مینا..... بنفشه........شمعدانی ......اینا همش مال وطن خودمونه

انار یک درخت کاملا ایرانیه.......... با استفاده از نقوش انار یا میوهای مصنوعی انار در اشپزخانه روح لطیف و عاشقانه ای به خونتون بدین

و خیلی کارهای دیگه

شما هم پیشنهادی سراغ دارید بفرمائید:::::::::::::::::

خاتم شیراز ..........قلمزنی اصفهان ...........منبت اباده (قاشق و تخته نرد )...... فرش کاشان

فرش تبریز........فرش نائین ...ملیله کاری زنجان...... جواهر سازی ایران........

---------------------------------------------

یک سری امار جالب توجه

ایران بزرگترین جواهر سازان دنیا رو داره

و از نظر مصرف زیور الات جواهر نشان مقام دوم رو پس از هندوستان داره

و مقام دوم مصرف طلا پس از عربستان

ولی از نظر ساخت جواهر جزو مقامهای برتر.......

.............................

علم شیمی......هندسه....ریاضی.....ایران همیشه در صدر کشورهای جهان.....

مخصوصا هندسه

...........................

هر اماری از ایران دارید که نشون میده کشور ما چقدر قوی و مقتدر میتونه عمل کنه

دریغ نکنید

خوشحال میشم توی وب درج کنم

--------------------------------------------------

آزادی فروغ فرخزاد
  فروغ فرخزاد نمونه ی کامل یک زن خسته از زنجیر اسارتهای زنانه است . شاید به همین دلیل است که اشعارش اینگونه بر دل می نشینند . روان انسان به طور نا خود آگاه به سوی آزادی میل دارد و فروغ این قدرت را دارد که خواسته اش را بر زبان آورد . او فریاد آزادی خواهی است . ولی نوع آزادی او با آزادی های پوشالی و دروغین مردمان کوته اندیش متفاوت است .  آزادی فروغ به بی حیایی و بی شرمی یک زن تعبیر می شود ولی این نوع نگاه ، تنها نگاهی خصمانه است . آزادی فروغ حالتی اساتیری و قدرتمندانه دارد . گویی روح فروغ در عین تجدد به حالت زنانگی نخستین خود بازگشته و قدرت را دست گرفته است . آزادی خواهی او جنبه ی انقلابی ندارد او آزادی روانی و فرهنگی می خواهد . شاید به همین دلیل است که شعر ( مرز پرگهر ) میهن دوستی را تمسخر می گیرد .

  در جای جای ، اشعار فروغ و حتی فیلمهای او این نوع آزادی خواهی وجود دارد . او خسته است ، چرا که زندانی بودن زن و حتی مرد را در جوامع سنتی مانند جوامع ایرانی که ریشه در فرهنگ دارد حس می کند .

شاید نوع زندگی و شکست در ازدواج و حتی عشق فروغ را به ورطه ی آزادی خواهی کشیده باشد . ولی نگاه فروغ به این وقایع سطحی و مانند زنان عامی نیست . او می داند که زنجیرهایی که به دور او کشیده شده به علت فقر فرهنگی و تاریکی اندیشه هاست .

به لب هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه ی پرواز دارم

سرودم ناله شد در سینه ی تنگ

به حسرتها سر آمد روزگارم

به لب هایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را

  فروغ با شعرش احساس آزادی می کند . چیزی که از آن به عنوان بی شرمی یاد می شود تنها عدم ریاکاری اوست . او نمی تواند نقاب شرم و حیای دروغین بر چهره بزند و خود را مانند قدیسه ها جلوه دهد . به همین دلیل از گفتن احساسات خویش نمی هراسد . حتی اگر این احساسات مانند شعر (خلوتگه ) باعث رانده شدن از خانواده  شود .

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا ، فرشته ها ، همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بی قدرتر از خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

در آسمان تیره نمی بینم

نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من ز دانه ی شبنم ها

رفتم ز خود که پرده بر اندازم

از چهر پاک حضرت مریم ها

بگسسته ام ، ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستاره ی طوفان است

پروازگاه شعله ی خشم من

دردا ، فضای تیره ی زندانست

با این گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که جدال نه آسانست

شهر من و تو ، طفلک شیرینم

دیریست کاشیانه ی شیطان است

  کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان در مورد او می گوید : با ماشین روبازش به دنبال من که کودک بودم می آمد و مرا به گردش می برد و در کنار او حسی عجیب داشتم . از او آزادی  و وحشی گری در فضا منتشر می شد . او وحشیانه آزاد بود .

  در سراسر اشعارش عشقی عجیب ستوده شده . عشقی آمیخته با آزادی . عشقی که لوس و بی اساس نیست .

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

گر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

   فروغ صدا است . همانطور خودش گفته صدایی که باقی می ماند . صدایی که از آن نام می برد همان فریاد آزادی است . همان فریادی که قرن ها از پس زندانهای اندیشه ای و فرهنگی برخاسته و با اتهام و تهمت خفه شده است . همان تهمتهایی که ریشه اش در کج فهمی است .

 

زندگی خیام نیشابوری

  حکیم عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری ، فیلسوف ، منجم ، ریاضی دان و شاعر ایرانی ، در قرن پنجم تا اوایل قرن ششم هجری می زیست . نظامی عروضی وفات او را ۱۴ سال پیش از سال ۵۳۰  می داند پس تا حوالی سالهای ۵۱۶ و ۵۱۷ می زیسته است . شوربختانه از زندگی او اطلاعات چندانی در دست نیست . او در زمان ملکشاه و آلب ارسلان سلجوقی زندگی می کرد و می گویند در دوران طفولیت با نظام الملک و حسن صباح هم درس بود . ولی مورخان این قول را معجول دانسته و آن  را قبول ندارند و قدر مسلم این است که او اهل سیاست نبود و مانند اغلب فلاسفه در حال انزوا می زیست و تراژدی غم انگیز زندگی را از بیرون گود تماشا می کرد .

    بیشتر خیام را به عنوان منجم و فلسوف در جهان می شناسند . القفطی در باره او می نویسد : او به تدریس فلسفه یونان می پرداخت و در حکمت و نجوم بی مانند بود . زکریا بن محمد قزوینی در باره منجم بودن او می نویسد : عمر خیام در عصر ملکشاه می زیست و این سلطان اموال فراوانی به وی داد تا آلات رصد و کواکب را خریداری کند ولی به زودی سلطان به رحمت ایزدی پیوست و این مهم انجام نیافت . شهروزی در مورد قدرت حافظه ی خیام می گوید : وی کتابی را در اصفهان ۷ بار مرور کرد و چون به نیشابور بازگشت از بر خواند و وقتی مقایسه کردند بین گفته ی او متن کتاب تفاوتی در میان نبود . شایستگی وی در نجوم به حدی بود که وقتی ملکشاه خواست تقویم را تصیح کند او یکی از ۸ مصصح  بود و نتیجه ی این اصلاح تاریخ جلالی است . به علاوه خیام یک جدول نجومی به نام زیج ملکشاهی تصنیف کرد بعدها شهرت بسیاری یافت و مورد استفاده دانشمندان قرار گرفت . او هچنین مسائل بسیاری در ریاضی مطرح کرد که یکی از معروفترین آنها در پایان جستار  به زبان ساده ی امروزی نقل خواهد شد .

قدیمی ترین کتابی که از خیام نامی به میان می آورد ،((چهارمقاله)) تالیف نظامی عروضی است که خیام را در ردیف منجمان می شمارد . در (( تاریخ بیهقی )) و (( تتمه صوان الحکمه )) نگارش ابولحسن بیهقی  در سنه ی ۵۶۲ تالیف شده  نیز از خیام سخن رفته است . از این اثر معلوم می شود که خیام علاوه بر ریاضیات و نجوم و طب در لغت و فقه و تاریخ نیز دست داشته است .

گویا ترانه های  خیام در زمان حیاتش به واسطه ی تعصب مردم مخفی بودن و تنها یک دسته از دوستان همرنگش از ترانه های او باخبر بوده اند .

  نخستین کتابی که در آن از خیام شاعر سخن گفته می شود ، (( خریده القصر)) تالیف عمادالدین کاتب اصفهانی به زبان عربی است که سال ۵۷۲ هجری یعنی ۵۰ سال پس از مرگ او نوشته شده است .

   کتاب دیگری که خیام را تحت عنوان شاعر مطالعه کرده است (( مرصادالعباد )) تالیف نجم الدین رازی است که در سنه ی ۶۲۰-۶۲۱ تالیف شده و نویسنده از دید صوفی و متعصب خویش خیام را نیش زبان و دشنام خود آسوده نگذارده است . در این کتاب گفته شده : ( ... که ثمره ی نظر ایمانست و ثمره ی قدم عرفان . فلسفی و دهری و طبایعی از این دو مقام محرومند و سرگشته و گم گشته اند . یکی از فضلا که به نزد نابینایان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است ، از غایت حیرت و ضلالت این بیت را می گوید :

در دایره ای کامدن و رفتن ماست

آن را نه بدایت ، نه نهایت پیداست

کس می نزد دمی در ین عالم راست

کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست )

قضاوت این شخص در شناسانیدن اندیشه های خیام نقش به سزایی دارد چرا که از نظر زمانی نیز نزدیک به خیام است .

  دوران عمر خیام دوران پر آشوبی بود . استبداد حکومت سلاجقه و نا بسامانی اوضاع اجتماعی ، عده ای را وادار به کناره گیری از دستگاه قدرت سلجوقی کرده بود و برخی هم مانند حسن صباح انقلابی و شورشی بودند . عده ای هم مانند امام محمد غزالی وجدان خویش را فروخته و در خدمت سلاجقه بود ولی در میان اشخاص مشهور آن زمان خیام گوشه گیر و منزوی بود .او در عمر خویش هرگز ازدواج نکرد و در کمال قناعت زندگی می کرد می گویند درآمد سالیانه او ۱۲۰۰ مثقال طلا بود . او همواره به تحقیق و تفحص مشغول بود . بیهقی می گوید در دوران طفولیت در مجلس درس او حاضر می شده  :( دستور ، فلسوف و حجه الحق نامیده می شده ! پدران او همه نیشابوری بوده اند . در علوم و حکمت تالی ابوعلی بود و شخصا آدمی بود خشک ، بدخلق و کم حوصله . ) او هچنین مردی قانع ، شجاع ، منیع الطبع و راستگو بوده و بر خلاف بسیاری از شاعران قلم خود را به تملق آلوده نکرده است . او تزویر ، ریاکاری و دروغ به شدت بیزار است و سرشت آزاده اش در سراسر اشعارش به آن خرده گرفته است :

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر روز به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم

اما تو چنانچه می نمایی هستی؟

   یکی از بارزترین خصوصیت خیام نیش زبان و مزاح اوست یکی از روایات در مورد مزاح او این است که :

در نیشابور مدرسه ای قدیمی بود که  به تعمیر آن می پرداختند و الاغان برای آنجا آجر می آوردند . روزی خیام با شاگردانش در مدرسه بود و الاغی از وارد شدن خودداری می کرد . حکیم که این منظره را دید تبسمی کرد و فرمود :

ای رفته و باز آمده بلهم گشته

نامت ز میان مردمان گم گشته

ناخن همه جمع آمده سم گشته

ریشت ز عقب در آمده دم گشته

و الاغ ناگهان داخل شد . وقتی دلیلش را پرسیدند گفت روح یکی از مدرسان سابق این مدرسه در الاغ حلول کرده و از آن جهت وارد نمی شد که مبادا همکارانش او را باز شناسند .  ولی چون ملتفت شد او را شناخته اند ناچار شد وارد شود .

آثار خیام :

۱/رساله فی الاحتیال بمعرفه مقدار الذهب و الفضه فی جسم مرکب منها (درباره شناختن مقدار زر و سیم موجود در جسمی که مرکب از طلا و نقره است . )

۲/ رساله فی الجبر و المقابله (به زبان عربیست و در زمان خود از بزرگترین کتابهای ریاضی بوده است .)

۳/رساله فی شرح ما الشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (درباره ی هندسه اقلیدسی )

۴/در طبیعیات

۵/لوازم الامکنه (در مورد تغییرات آب و هوا و فصول در شهرهای مختلف )

۶/روضه القلوب( بهترین کتاب فلسفی برای شناختن فلسفه خیام است .)

۷/نوروز نامه (یکی از معتبرترین کتابها در مورد آداب روسوم ایرانی )

۸/رباعیات خیام

۹/زیج ملکشاهی

و همچنین خیام دو بیتی هایی نیز به زبان عربی دارد .

    خیام سرانجام در سال ۱۱۲۳ میلادی در نیشابور چشم از جهان فروبست و در نیشابور به خاک سپرده شد .آرامگاه خیام


معمای ریاضی خیام :

سه دوست با نفری ۱۰۰ دینار  برای خرید راهی بازار شدند . در حجره ای قندانی را دیدند و چون قیمت را از شاگرد حجره پرسیدند دانستند که ۳۰۰ دینار است . پس سکه های خود را روی هم گذاشتند و قندان را خریدند . پس از رفتن آنها شاگرد حجره به صاحب حجره گفت : من این قندان ۲۵۰ دیناری را به ۳۰۰ دینار فروخته ام تا سود بیشتری بکنیم . صاحب حجره خشمگین شده و دستور داد ۵۰ دینار را به صاحبانش بازگرداند . شاگرد به دنبال آنها رفت و در راه  ۲۰ دینار از آن سکه ها را دزدید و چون آنها را باز یافت از ۳۰ دینار باقی مانده نفری ۱۰ دینار به هر کدامشان پس داد . بدین ترتیب آن سه نفر ، نفری ۹۰ دینار بابت قندان پرداخت کردند . ۳ تا ۹۰ دینار می شود ۲۷۰ دینار + ۲۰ دینار دزدیده شده = ۲۹۰ دینار . ۱۰ دینار از ۳۰۰ دینار اولیه چه شد؟!

۳*۹۰=۲۷۰+۲۰=۲۹۰      

 پاسخ معما در ادامه مطلب.

---------------------------------------------------------

یاری نامه :

درباره رباعیات عمر خیام : حسن دانشفر

ترانه های خیام : صادق هدایت

فلسفه شرق : مهرداد مهرین

------------------------------------------------

نقل شده از بزرگان پارسی گو

ایرانی ۱

ایرانی بودن این روزها خیلی سخته.و.........

هیچ الگوی درستی وجود نداره

کسی نیست که جوونها با استناد اون حس کنن ایرانی باید عمل کنن

الگوهای اروپائی

لباس اروپائی.....

فیلم......سینما......ماشین........

همه و همه شده از دنیای غرب

شاید اگر همین ۴ تا تیکه فرش و گلیم و جاجیم هم نبود به کل دکور خونه ها میشد اروپائی

چه بسا خیلی ها هم دیگه وارد خونشون میشی هیچ حس نزدیکی نمیکنی

محیط کاملا تجملاتی به سبک رومی....انگلیسی.....فرانسوی.......

ولی ایرانی........

این قضیه در شهرهای بزرگ ............بیشتر به چشم میاد ...........

تهران که نام پایتخت ایران رو یدک میکشه

یک ابر شهر ..........که هیچ گوشه ای ازون به ادم احساس وطن رو نمیده

شاید اگر وارد محیط طرشت.......شهر ری .......و ۴ تا محله قدیمی دیگه بشی

حس کنی هنوز ایرانی هستن

ولی مناطق بالای شهر

اونم اگر از روی چشم هم چشمی نبود همین ۴ تا نمای هخامنشی رو قاطی معماری رومی نمیکردن

اوضاع مملکت هر روز خرابتر و ویرانتر میشه

ما با دست خود تیشه گذاشتیم بیخ ریشه هامون

فرشهای دست باف از میان رفتند

و صنعت فرشمون به دست مصری ها .....افغانها...و پاکستانیها افتاد

چرا؟؟؟؟؟؟؟ چون یک وطن فروش نقشه های فرشهامونو به مفت به اونها فروخت .......

مبلها جای خودشونو به تختهای فاخر ایرانی داد..........

موکت..........

کف پارکت .........یا همون چوبینه.........

کف سرامیک.......

جای فرشها و گلیمها رو گرفت

تابلوهای اروپائی جای مینیاتور روی دیوارها رو گرفت .جای تابلو فرشهای ..........

تاقچه های خونه ها جای خودشونو دادند به دکور و بوفه.......

گچ بریها ..........ایینه کاری............ همه و همه در میان گرانی محو و کمرنگ.........محدود به خانه اشراف شدند

اونم به سبکی کاملا رومی.........

شیشه های رنگی.....مینا..........از بین ما رفتند .........شیشه های بد رنگ رفلکس شدند باعث افتخار ایرانیها ......که نشون بدن چقدر با دنیای مدرن همراه هستند

اوروسی و گوشواره...........دالان و گماشته خونه........

۵ دری ووووووووو مدبخ خونه های قدیمی..........

پستو و سرداب خونه........

همه و همه درمیان این سبک معماری مدرن و قوطی کبریت سازی از بین رفتند

حوضهای قشنگ با کف فیروزه ای .................با ماهی سرخ و کوچولو فقط دیگه تو داستانها ازشون یاد میشه

الان میخوای بری خونه انچنانی کرایه کنی

میگن : آپارتمان اوپن........با سونا و جکوزی........

حالا یکی بیاد بگه : آخه اگر اشپزخونه کوفتی اوپن باشه .............چطور میشه جلوی اینهمه کثافت کاری رو با هود و هواکش گرفت

حالا خیلی ها دیگه مدرن بودنو در این سبک خونه میدونن و اصلا فکر اسیبهای جسمی و روحیش نیستند

سونا همون حمام سنتی خودمونه ..........اسمشو همچین خارجکیش کردن بیشتر نشون بدن روشنفکر و امروزی هستند

جکوزی.......یا چکوزی........نمیدونم کدوم...... ولی این همون خزینه قدیمی ایرانی .............

یک پاتیل مسی گونده میذاشتن دورشو ساروج میکردن..........بعد از راه تنبوشه های ساروجی اب رو هدایت میکردن توش..............

یک گود خیلی بزرگ که ادم اگر توش میایستاد تا گردن اب توش بود

زیر این گود کوره بود که روشنش میکردن

اب گرم میشد

مرد و زن وقتی میرفتن حمام توش شنا میکردن و حال میامدن.........

ایرانیها همیشه در معماری و سبک خونه هاشون پیشتاز بودن.......

و همین چیزها اروپائی ها رو وادار کرد زندگیشونو عوض کنن

حالا همون خزینه ما شده جکوزی اونا

حالا دیگه این چیزا رو میشه توی موزه ها ازش یاد کرد

اگر به بچه امروزی بگی چراغ گردسوز چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

همچین نگاهت میکنه انگار بهش گفتی موشک هوا کنه

خلاصه ما خیلی مفت اصالتهامونو از دست دادیم.........

و فقط ادای ادمهای اصیل رو درمیاریم

گلدونهای شمعدانی (شعمدانی ) و حسنی یوسف جای خودشونو دادن به گلهای اپارتمانی که اسمهای خارجکی دارند

دیگه خونه ای حیاط نداره که بخواد درخت داشته باشه

دیگه کمتر کسی به یاد داره روز اول نوروز اویشن خشک بریزه جلوی درب خونش که به همه بگه نوروز رو جشن گرفته

دیگه کسی نمیدونه قاشق زنی چیه ؟

چهارشنبه سوری تبدیل شده به جنگ فشفشه و ترقه..........

آتش تقدس خودشو از دست داده.........مردم فراموش کردن نباید آتش رو با اب خاموش کرد

و فراموش کردند قبل از روشن کردنش دعا بخونن

مردم از یاد بردن اب مظهر پاکیه.........

وگرنه اینهمه اشغال و پساب صنعتی رو سرازیر ابهای رودخونه ها نمیکردند

خاک دیگه هیچ قدرت و ابهتی نداره..........

مردم به راحتی بهش توهین میکنه

تهرانیها اصلا نمیدونن افتاب چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه مردم به خاطر ارامش زیر نور خورشید دراز کش نمیشن

خانمهای شهری میرن سالنهای سولاریوم......نه به خاطر اینکه از نور استفاده کنن

میخوان به سبک اروپائیهای آفتاب ندیده تنشونو برنزه کنن تا همچین اونجائی تر بشن

دیگه کسی نمیگه رفتم تماشای گلاب گیری کاشان

به جاش با افتخار میگه : ماه پیش تعطیلات رفته بودیم سواحل اسپانیا.........

زعفرون مرغوب ایرانی باید در بسته های اسپانیایی به نام اسپانیا فروخته شه

مشروب عالی و درجه یک شیراز و اصفهان و قزوین  توی شیشه های فرانسوی و ایتالیایی صادر میشه

تازه اینا همش قاچاقیه.......... کی به کیه؟؟؟؟؟؟ مردم اینقدر تو سرشون خورده چیکار دارند که کشورشون بزرگ ترین صادر کننده کنستانتره و اسانس میوه هاست...........

کی به کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایرانی دیگه فقط تو ارمنستان و تاجیکستان و کشورهای تابعه قدیمی وجود داره

رقصهای اصیلمونو اونا انجام میدن

فراموش کردیم چقدر شاد و زیبا بودیم

فراموش کردیم زنهای ایرانی با اون ظرافت فقط مال طرح های مینیاتور نبودن

که در حقیقت زن ایرانی مظهر ظرافت و زنانگی بوده

لباسهای ابریشم و حریر............

زر بافتهای زیبا........

تاجهای سر..........

جلیقه های زیبا..........

گیوه های ظریف............

چاروق و لچک.......

همه و همه شدن عقب موندگی

لباسهای تنگ و اب رفته اروپائی شدن تجدد و امروزی بودن

مردهای هیکلی و قوی و رعنامون.................شدن کوتاه و لاغر و ریقو ووارفته..........

زنهای ظریف و کشیده

شدن کوتاه و خپل با شکمهای...............

ناراحتی قلبی ......... دپرس..........افسردگی........موج بیماریهای مختلف

الان وقتی یکی تو ایران مریض نباشه همه میگن این اونوره ابیه........از اون ور امده بذار  یک مدتی بگذره خودش میفهمه دنیا دست کیه ووووووووووو مثل ما میشه

مملکتی که در تاریخ به نیکی ازش یاد کردند چرا؟؟؟؟::::::: چون مرمانش به نجابت .پاکی....راستگوئی.......شهره بودند

الان در کلاهبرداری......دروغ..زیر ابزنی.......و کلک شهره شدند ........

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هر روز به اینکه به غربیها نزدیکتر میشیم افتخار میکنیم

چرا باید خواننده اروپائی بشه برامون الگو

چرا پسرهامون بند میندازن اون صورتهاشونو..........نخ میکنن ابروهاشونو..........

چرا دخترها خشن شدن/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روح ایرانی بودنو گم کردیم..........

همش داریم میزنیم تو سر همدیگه

پسرها میرن کلی پول بیزبون میدن این آرایشگرهای عزیز........مثل این برق گرفته ها موهاشونو میکنن سیخ

حالا خودش یک قد داره ۱۷۰ به زور....... وزنش به زور ۴۰ تا میشه.......

دک و پوزشم با اون ریشهای مسخره دراز......... با این موهای ..........میشه مرده از گور فرار کرده

آخه پسر..........این قیافه ....نه تنها تو رو امروزی جلوه نمیکنه...........بلکه با اون ۴ تا خرمهره تو گردنتو و زنجیر اویزون از شلوارت میشی این هیپی ها......و خیابونیهای اروپا و امریکا........

چرا هیچ کس نیست بیاد یکم یاد بده اصول رو ...........

اصلا میدونید توی اروپا و امریکا هر چیزی تعریف شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر موهاتو بکنی تاج خروس ...........

حلقه از هر جای بدنت رد کنی.... و پر از گوشواره و کوفت بشی جزو یک فرقه خاصی

اگر گوشهاتو تیز کنی........

اگر مو هاتو فر کنی....... اگر شلوارتو تیغ تیغی کنی

اگر انگشتر توی هر انگشت دستت بندازی

اگر تاتو کنی......... اینا هر کدوم تعریف داره...............

اینا گروهای رپ.هیپی.....شیطان پرست .متالیکا......راک..... وخیلی چیزهای دیگست که بهش اعتقاد دارند

اونها بر اساس اعتقاد لباس میپون نه تقلید

ولی توی جوون ایرانی که نشستی ۴ تا مدل ازون ماهواره کوفتی در اوردی

هیچ نگاه به ادمهای فرهیخته و پیشرفته و پولدار اروپائی کردی ...........ببینی اونا چطوری لباس میپوشن

نگاه به ۴ تا بازیگر و خواننده نکن........... پول و نونش تو این کاره..........

ولی وقتی بری سر بزنی تو زندگی عادیشون میبینی خیلی ساده و راحتن

اخه هم وطن من ................ اینهمه تقلید کورکورانه

دخترا .........میرن میدن موهای نازنین و بلندشونو تیغ تیغی میزنن........... اسمشم میذارن مدل ماهواره.............

بعد موها موخوره میشه..........

اینقدر شامپوهای اروپائی میبندن به نافش

بعد میگن چرا کم پشت شد

دخترا اکثرا دارن کچل میشن

پسرها که خدا رو شکر کچل هستند

-------------------------------------------------

درد یکی دو تا نیست

وقتی خودمون از ایرانی بودن هیچی نمیدونیم

چطور میتونیم مورد احترام ملل دیگه باشیم

عربها بد

عربها کثیف

عربها خون ما ایرانیها رو کردن تو شیشه

ولی میبینید چطور تو تلوزیونشون لباسهاشونو حفظ کردند..........

خواننده هاشون لباس غربی به تن دارند ولی خانواده ها اصلا اهمیت نمیدن

اکثرا عربها به انگلیسی و فرانسوی تسلط دارند ولی خودشونو گم نکردند

ببینید وقتی وارد کشورهای عربی میشید به وضوح حس میکنید عرب هستند

وقتی وارد ترکیه میشید میبینید بر عکس اونهمه تبلیغ برای اروپائی سازی اینا هنوز ترک هستند

ساده........ و بسیار قانع

هندیها........ هنوز لباسشونو که یک ملکه ایرانی براشون طرح زد دارند

ساری هندی .......... لباسی بود که آذر دخت ملکه ساسانی ....... برای اینکه دختران هندی از دختران ایرانی جدا باشند طراحی کرد ........

ولی الان ساری هندی یکی از برترینهای لباس دنیاست ..........

که خود ما هم با فتخار میگیم: لباس هندی خریدم

-----------------------------------------

چینی ها......... با اینکه خیلی عوض شدن.......

ولی ورزشها.......غذا ها........و سبک معماریشون.........هنوز از دست ندادن.........

با اینهمه جمعیت

ولی هنوز هویت دارند

ژاپنیها........

کره ایها...........

میبینید اونا با یک یانگوم که نصف تاریخش دروغ محض بود خودشونو در دنیا مطرح کردند

اونوقت ما با دست خود منکر تاریخ میشیم..........تاریخ با شکوه ایرانی

-------------------------------------

دلم خیلی پر..........

میخوام از ایران بنویسم

از ایرانی بودن

-----------------------------------------

از  خود بیگانگی..........

همه چیز رو با هم قاطی کردیم

--------------------------------------------

سلام

مدتی (شاید طولانی) نیستم

تا درودی دیگر بدرود

نسل برتر
 
 
دکتر مصدق

   این شعر از دکتر حمید مصدق فرزند دکتر محمد مصدق بنیانگزار جبهه ملی ایران و ملی کننده ی صنعت نفت ایران است . به مناسبت ۲۹ اردیبهشت روز تولد و بزرگداشت دکتر محمد مصدق (که در رسانه های ایران نامی از آن برده نمی شود ) قسمتی از این شعر زیبا را به خامه می کشم تا همه بتوانند آنرا بخوانند .

مراسم بزرگداشت دکتر مصدق در باغش واقع در آبیک قزوین برگزار می شود. آرامگاه ابدی دکتر مصدق هم در همانجاست. هر چند نیروی انتظامی تدابیر سختی برای حضور کمتر مردم و ممنوعیت فیلمبرداری و عکسبرداری میبند ولی این مراسم هر سال با حضور گسترده ی مردم و اعضای جبهه ی ملی ایران برگزار می شود :

زمانی دور در ایرانشهر

همه در بیم

نفس در تنگنای سینه ها محبوس

همه خاموش

و هر فریاد در زنجیر

و پای آرزو در بند

هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش

فضای سینه از فریاد پر بود و لب خاموش

و باد سرد

چنان کولی و ولگرد

به هر خانه ، به هر کاشانه سر می کرد

و با خشمی خروشان

                                                    شعله ی روشنگر اندیشه را می کشت

شب تاریک را تاریکتر می کرد

....

در آن دوران

در ایرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

خوراک صبح و شام ماران دو کتف آژدهاک پیر

مدام از مغز سرهای جوانان

                               این جوانمردان ایران بود

جوانان را به سر شوری است طوفانزا

امید زندگی در دل

ز بند بندگی بیزار

و این را آژدهاک پیر می دانست

از این رو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

....

لب هر در

به روی کوچه آهسته وا می شد

و از دهلیز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه ی انسان رها می شد

هزاران سایه ی کمرنگ

در یک کوچه با هم آشنا می شد

طنین می شد

صدا می شد

صدای بی صدایی بود و

                                             فرمان اهورایی

....

....

به پا خیزید

کف دستانتان را قبضه ی شمشیر می باید

کماندارانتان را در کمانها تیر می باید

شما را عزمی اکنون راسخ و پیگیر می باید

شما را این زمان باید

دلی آگاه

همه با همدگر همراه

نترسیدن ز جان خویش

روان گشتن به زرم دشمن بد کیش

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

شکستن شیشه ی نیرنگ

بریدن شیشه ی تزویر

دریدن پرده ی پندار

اگر مردانه روی آرید و بردارید

                                        از روی زمین از دشمنان آثار

شود بی شک

تن و جانتان ز بند بندگی آزاد

                                            دلها شاد

تن از سستی رها سازید

روانها را به مهر اورمزد آشنا سازید

از آن ماست پیروزی

....

....

خدای عهد و پیمان میترا

پشت و پناهم باش

بر این عهد و بر این میثاق

گواهم باش

در این تاریک پر خوف و خطر

خورشید راهم باش

خدای عهد و پیمان میترا

دیر است اما زود

مگر سازیم بنیاد ستم نابود

به نیروی خرد از جای برخیزیم

و با دیو ستم آنسان در آوزیم

                                                  و بستیزیم

که تا از بن بنای آژدهاکی را بر اندازیم

به دست دوستان از پیکر دشمن

                                                      سر اندازیم

و طرحی نو در اندازیم

...

...

در آن شب از دل و از جان

به فرمان سپهسالار کاوه مردم ایران

ز دل راندند

نفاق بندگی و خسته جانی را

و بنشاندند

صفا و صلح و عیش و شادمانی را

نوازش داد باد صبح دم بر قله البرز

درفش کاویانی را ....

                                                                             دکتر حمید مصدق

 

چکامه وطن

 

شبی دل بود و دلدار خردمند                    دل از دیدارِ دلبر شاد و خرسند

که با بانگ « بَنان » و نام  ایـران                 دو چشمم شد زشور عشق،  گریان

چو دلبر شور و اشک شوق را دید                  به شیرینی، زمن مستانه پرسید

بگو جانا که مفهوم « وطـن » چیست؟                   که بی مهرش، دلی گر هست، دل نیست

به زیر « پـرچـم ایـران » نشستیم                  و در را جز به روی « عشق » بستیم

به یُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتیم                   و در وصف « وطـن » این گونه گفتیم

وطـن، یعنی درختی ریشه در خاک                  اصـیل و سـالم و پـر بـهره و پـاک

وطـن، خـاکـی سـراسـر افـتـخار است                   که از «جمشید» و از «کِی» یادگار است

وطـن، یعنی نـژاد  آریـایـی                    نـجـابت، مـهـرورزی، بـاصفایی

وطـن، یعنی سرودِ رقص و آتش                           به استقبال« نـوروزِ » فـره وش

وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاوید           کـه دل را می بـرد تـا اوج خـورشـیـد

وطـن، یعنی « اوسـتـا » خواندن دل               بـه آیـیـن « اهــورا » مـانـدن دل

وطـن، شوش و چغازنبیل و کارون               ارس، زاینده رود و موج جیحون

وطـن، تیر و کمان « آرش » ماست                 سـیـاوش های غرق آتش ماست

وطـن، « فردوسی » و « شهنامه »ی اوست                 کـه ایـران زنـده از هنـگـامـه ی اوسـت

وطـن، آوای « رخش » و بانگ  شبدیز                 خروش « رسـتـم » و گلبانگ  پـرویـز

وطـن، چنگ است بر چنگ نکیسا                  سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا

وطـن، نقش و نگار تخت جمشید                   شـکـوه روزگـار  تخت جمشید

وطـن، منشور آزادی  کـورش                شکوه جوشش خون  سـیـاوش

وطـن، خرم زدین « بـابـک » پاک                 که رنگین شد زخونش چهره ی خاک

وطـن، « یعقوب لیث » آرَد پدیدار                  و یا « نـادر » شَـه پـیـروز افـشـار

وطـن، را لاله های سرنگون است                   زِیاد « آریوبرزن » غرق خون است

به یک روزش طلوع « مازیار » است                   دگر روزش « ابو مسلم » به کار است

وطـن، یعنی دو دست پینه بسته                    به پـای دار قالی ها نـشـسـتـه

وطـن، یعنی هنر، یعنی ظرافت                    نـقـوش فـرش، در اوج لطافت

وطـن، یعنی تفنگ  بختیاری               غـرور مـلـی و دشمن شـکاری

وطـن، یعنی « بلوچ  و کردستان » با صلابت                 دلـی عـاشـق، نگـاهی با مـهـابـت

وطـن، یعنی خروش  شروه خوانی                     زخـاک پـاک « مـیـهـن » دیـده بـانی

وطـن، یعنی بلندای  دماوند                   زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند

وطـن، یعنی « سهند » سرفرازی                   چنان « ستارخان »اش پاکبازی

وطـن، یعنی سخن، یعنی خراسان                  سـرای جاودان عشق و عرفان

وطـن، گل واژه های شعر  خیام                    پیام پر فروغ  پـیـر بـسـطـام

وطـن، یعنی « کمال الملک » و  عطار                  یـکـی نـقـاش و آن یـک مـحو دیـدار

در این میهن دو سیمرغ است در سیر                یکی « شهنامه » دیگر،  منطق الطیر 

یکی من را زِ هَر، من، می رهاند                     یکی دل را به دلـبر می رسـاند

وطـن، خون دل « عین القضات » است                نیایش نامه ی « پـیـر هـرات » است

خراسان است و نسل سربداران                    زجان بگذشتگان در راه ایران

وطـن، یعنی « شفا »، « قانون »،  اشارات               خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات

 نظامی  خوش سرود آن پیر کامل                 « زمـین باشد تن و ایـرانِ ما دل »

وطـن، آوای جان شاعر ماست                   صدای تار « باباطاهر » ماست

اگر چه قلب طـاهـر را شکستند                  و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار                    دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطـن، یعنی « تو » و گنجینه راز              تَـفَاُل از  لـسـان الغیب شیراز

وطـن، دارد سرود « مثنوی » را                 زلال عـشـق پـاک مـعـنـوی را

تو دانی « مولوی » از عشق لبریز                   نشد جز با نگاه  شمس تبریز

مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است                   همان نقشی که در « نقش جهان » است

وطـن، یعنی سـرود مـهـربانی                 وطـن، یعنی  درفش کاویانی

زعطر خاک میهن گر شوی مست               کویر لوت  ایران هم عزیز است

وطـن، « دارالفنون »،  میرزاتقی خان           شـهـیـد سـرفـراز  فـیـن کـاشـان

وطـن، یعنی « بهارستان »،  مصدق               حـضـوری بی ریا چـون صبح صـادق

زخاک پاک ما « پـروین » بخیزد                     بهار ، آن یار مهر آیین، بخیزد

که از جان ناله با مرغ سحر کرد                    دل شـوریـده را زیـر وزبـر کرد

وطـن، یعنی صدای شعر « نیما                     طـنـیـن جـان فـزای مـوج دریا

وطـن، یعنی « خزر »، « صیاد »، جنگل                   « خلیج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »

وطـن، یعنی « دیار عشق» و امید                     دیار ماندگار نـسـل خـورشـیـد

کنون ای « هم وطن »، ای جان جانان                  بیــا بـا مـا بـگـو پـایـنـده ایـران

شاهکاری از استاد بادکوبه ای

زنجان قسمت دوم

سلام دوستان عزیز .........

ببخشید که مدتی به روز نکردم و نسبت به وظایفی که داشتم کوتاهی کردم........

کمی درگیر زندگی بودم......

-------------------------------------

در قسمت گذشته براتون مقداری از زنجان صنایع و هنر و وضعیت زندگی زنجان گفتم.....

و اینک ادامه مطلب

...........................

زنجان یکی از معدود استانهای ایران میباشد که جمعیت روستانشین و شهرنشینش یکی و تقریبا برابر .........

یعنی هنوز روستانشنی از جایگاه خوبی برخوردار و باید بگم روستاهای بسیار آبادی هم داره

محصولا ت کشاورزی زنجان اکثرا درختهای سیب و گلابی و زرد آلو و هلو و ...............

زنجان استانی اباد و ثروتمند .........

با معادن سرب .......روی .........طلا....... گرانیت..... بازالت......و سنگهای تزئینی ..........

-----------------------------------

وقتی وارد زنجان میشید بدونید که اینجا اسما منطقه ترک نشینه........

زبان رسمی فارسی و بر عکس تبریز که به شدت تعصب زبان ترکی را دارند اینجا همه با شما فارسی صحبت میکنند

و به شدت به تهران و شیراز ارادت دارند

زنجانی ها اکثرا کوتاه قد و چاق هستند .........البته خانمهاشون چاق هستند و مرها از هیکل های .......... هی نسبتا خوبی برخوردارند

ورزش مخصوصا ورزش رزمی از محبوبیت فراونی بین زنجانی ها برخوردار...........

اگر مهمان این شهر شدید اصلا نگران نباشید.........

زنجانی مهمان نواز .....غریب پسند و بسیار خون گرم  و مهربان هستند..........

ولی بهترین کار اینه که موقع ورود به این شهر همون اول نقشه جفرافیایی زنجان رو تهیه و نرخ مربوط به رفت و آمد رو بدونید تا سرتون کلاه نره...........

اگر با ماشین شخصی به زنجان تشریف میبرید ........

۲ چیز رو به یاد داشته باشید .........دارید وارد یک منطقه خطرناک میشید.........از نظر قوانین  راهنمایی و رعایت او .......و دوم اینکه بافت اصلی شهر زنجان خیا بانهای کوچک و تنگ داره........و ازون جایی که در ازای هر فرد یک ماشین هم هست ترافیک زنجان دیوانه کنندس.........مخصوصا در سعدی وسط و خیابان امام

---------------------------------------

شهرک کارمندان......... زیبا شهر......... شهرک امیر کبیر..... شهرک شهدا............کوی فرهنگ.......الهیه ........شهرک قدس..........انصاریه.........اعتمادیه.........نیک سازان .........و چند منطقه نو پای دیگه مناطق مسکونی و آپارتمان  نشین......زنجان

--------------------------------------

اگر قصد دارید در مقطع کارشناسی ارشد ......دکترا........در رشته های علوم پایه و چند رشته فنی مهندسی ادامه تحصیل بدهید بیشک دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم پایه زنجان واقع در جاده گاوازنگ زنجان انتخاب برتر و گزینه مناسب شماست

اگر واقعا اهل علم و دانش و درس باشید .........

این دانشگاه بزرگ و مجهز با تمامی امکانات مجحیطی شیک.....امن....و بسیار ارام و دلنشین برای دانشجویان خارجی و ایرانی فراهم اورده

رئیس دانشگاه پرفسور ثبوتی

این دانشگاه از نظر مقالات علمی و پژوهشهای بین المللی در جهان مطرح......و دانشمندان و استادان بزرگی هم داره..........

خوبه بدونید دانشجویان روسی ......اکراینی .........فرانسوی........انگلیسی......و...... خیلی راحت دارند ادامه تحصیل میدن......

--------------------------------

دانشگاه آزاد زنجان در منطقه اعتمادیه واقع شده.......... اگر امکانات مالی دارید......... همون اول کار یک آپارتمان کرایه کنید تا مجبور به تحمل محیط خوابگاه نباشید ...........

اگر هم که نمیتونید یا خانوادتون اجازه نمیدن ............با دید باز وارد خوابگاه بشید ........ خودتونو برای سر و صدا........عدم رعایت بهداشت........امکانات کم.........و خیلی چیز های دیگه اماده کنید......... مواظب هم جنس بازها....و معتاد ها ........و درس نخون ها باشید..........

البته این موضوع مختص زنجان نیست و همه ایران درگیر این مسئله شده

----------------------------------

دانشگاه ملی زنجان............جاده کیلومتر ۶ تبریز............. بزرگترین دانشگاه خاور میانه از نظر مساحت...........۴۲۰ هکتار زمین............

ولی از نظر امکانات به دلیل لطف و دزدیهای مکرر هنوز نیمه ساز باقی مونده

و باید بگم دانشگاه خوب و شادابیه........

خودم یک سال توش بودم........... و خاطرات خوبی ازونجا دارم..........

خوابگاه های داخل از محیط خوبی برخوردار نیست........ شلوغ و..............

ولی خوابگاه های سطح شهر وضعیت بهتری دارند

بهتره برید همون اول خونه کرایه کنید .........

هم به صرفتر ........هم ارومتر و پاکتر.........

--------------------------------------------

محل های مناسب برای کرایه کردن اتاق یا خونه برای دانشجو:

۱- امیر کبیر.......خیابان استانداری.......اینجا مردمان اصیل و اروم زنجانی رو در خودش جا داده که منصف هم هستند و کمتر سرتونو کلاه میزارن

۲ـ دروازه ارگ.......خیابان ۱۷ شهریور ........اینجا هم خوبه

۳ـ میدان جهاد به سمت بلوار استقلال ....منطقه متوسط نشین......... هی بدک نیست

۴- فرودگاه........اینجا که اصطلاحا بهش میگن فرودگاه مخل شلوغ و پلوغه که محله مهاجر نشینه زنجان...........درهم و برهم........با یک مشت جوون کنار خیابون............ مناسب برای دانشجویان دانشگاه سراسری همون ملی زنجان...........خیلی هم ارزونه...........ولی یادتون باشه.............برای خانمها اصلا مناسب نیست.......

۵- شهرک شهدا ......... اینجا محل جانبازها .........و خانواده شهدای زنجان..........مردمانی زجر کشیده و اروم..........با اینکه پائین شهر ........ولی خیلی مردمان خوبی هستند.........و مناسب برای دانشجویان سراسری............و محلی امن برای دختران .........کسی بهتون چپ نگاه نمیکنه

۶- اعتمادیه........انصاریه........نیک سازان.......زیبا شهر......شهرک امیر کبیر.........اینا همه قیمتهای بالا هستند و به دانشگاه آزاد نزدیک................

۷- سعدی وسط و سعدی شمالی .........صفا ........کوچه مشکی......دروازه رشت..مرکز شهر..........گرون........اصیل .......راحت

۸- خیام.........فردوسی........قدیمی .......ولی نامناسب  .....چه پسر .......چه دختر..........

--------------------------------------------------------------

این شهر بزرگترین تکیه و حسنیه ایران رو داره

ولی گول نخورید  زنجانی ها اصولا مذهبی نیستند ولی بسیار تظاهر میکنند........

البته متدین هم دارند که واقعی باشه

----------------------------------

زنجانی ها اهل دعا نوشتن و رمالی و جاد و جمبل هم هستند........ البته بستگی به طبقات داره...........هر چی پائینتر .........رایجتر......

اگر احیانا کارت مخصوص دعا نویس دادن دستتون شاخ در نیارید

-----------------------------------

سن ازدواج در زنجان خیلی پائین..........

دخترها بین ۱۳ تا ۲۰

پسرها از ۱۷ یا ۱۸ سالگی به بالا

------------------------------------

میزان زاد و ولد هم خیلی بالاست..............

خانواده های روستائی هنوز پیرو خط...............

جمعیت زیاد هستند

مرگ و میر بسیار زیاد

تصادف......اعتیاد......خود کشی

----------------------------------

زنجان شهر اشراف نشین و تجمل گراهاست..........

براحتی برای تجملات خرج میکنند تا از پس چشم و هم چشمی همسایه بر بیان.......

لوستر های گرون قیمت......... مبلمان آنچنانی...........

-------------------------------

در کل زنجان زیبا...... آرام........آباد و ثروتمند.......

اگر اهالی زنجان خودشونو باور کنن و مثل قزوینی ها نسبت به پیشرفت شهرشون تعصب و غیرت نشون بدن پتانسیل این شهر بسیار بالاست و امکانشو دارند

--------------------------------

تفریح و امکانات رفاهی......

پارک ارم واقع در جاده تبریز........آخر شهر

پارک ملت واقع در جاده تهران.......اول شهر ...تازه آهو هم داره........میتونید گل زیبای آهو ببینید

گاوازنگ..........جاده گاوازنگ..........

جاده طارم........

سد تهن.....اسمشو درست بلد نیستم........

غار کتله خور

گنبد سلطانیه

رختشور خانه

خانه ذوالفقار

مسجد خانم

تکیه و حسنیه اعظم..........

و کلی باغ و مزرعه واسه کسانی که روی هر سبزی که رو زمین میبینن ولو میشن..........

-----------------------------------

زنجان رو برای گردش و سیاحت بهتون توصیه میکنم............

چون................

مردمانی داره با دلهای دریایی

زنانی داره زیبا چهره و خوش برخورد

و هوایی داره بسیار پاک و منزه

ولی یادتون باشه

به هیچ کس اعتماد نکنید ........... در هیچ کجای دنیا ........

چون همه جا هم خوب داره هم بد

 

جایگاه زن در ایران باستان

زن در اوستا و همچنین در زبان سانسکریت به آشه بانو خوانده می شده که به معنی دارنده فروغ راستی و پارسایی است. که امروزه فقط بانو به معنی فروغ و روشنایی را بکار می بریم .

 

زن در ایران باستان مقامی بسیار والا و ارجمند داشته است. در دوران هخامنشیان زنان در کلیه امور همچون مردان به کار و پیشه مشغول بوده اند.

 

این را سنگ نوشته های گلی به اثبات می رساند . زنان در هنگام زایمان مرخصی با حقوق داشته اند وهمچنین پس از زایمان به آنان پاداش های گرانبها نیز داده می شد .

 

برخی از زنان در این سنگ نوشته ها معرفی شده اند که املاک وسیع و کارگاه های بزرگی داشته اند , همچنین در دوره هخامنشیان زنان می توانستند بدون هیچگونه دخالت شوهر در املاک و دارایی های خود هر گونه تصرفی که مایل بودند , بنمایند.

 

در ایران باستان , مقام زن در جامعه بسیار بالا بود و در بسیاری از شئون زندگی با مرد همکاری می کرد.

 

آنان می توانستند در سرودن یسنا و برگزاری مراسم دینی حتی با مردان شرکت کننده یا خود به انجام اینگونه کارها بپرداند .می توانستند در اوقات معینی به پاسداری آتش مقدس پرداخته و حتی به شغل وکالت و قضاوت مشغول شوند .

 

در شاهنامه و دیگر حماسه های باستانی این سرزمین , اسامی بسیاری از این زنان نامدار و پهلوان و میهن پرست و دیندار- که به واسطه کارهای مفید و نیکشان در گروه زنده و افراد جاوید در آمده اند - نام برده شده و بر روان فرهمند آنان درود فرستاده می شود .

 

در ایران باستان زنان همچون مردان می توانستند فنون نظامی را یاد بگیرند و حتی فرماندهی سپاهیان را بر عهده بگیرند.بانو آرتمیس که فرمانده سپاهیان ایران در برابر یونانیان بود ,گردآفرید که مرزدار ایران بود و در برابر سهراب صف آرایی کرد .

 

زیبایی تمدن ایران و فرهنگ انسانی اش در اینجا بیشتر آشکار می شود که زنی ایرانی دارای شخصیت حقوقی و برابر با مردان بوده و می توانسته به شغل وکالت دادگستری بپردازد و حتی بر مسند قضاوت بنیشیند .

 

این زیبایی تمدن دیدن چهره های درخشان از زنان ایرانی که بر جایگاه والای شاهنشاهی ایران تکیه زده اند نمایانتر می شود.چهره هایی همچون هما , آذرمیدخت , پوراندخت و دنیاک و نیز چهره های مشهوری که فرماندهی سپاهیان ایرانی را بر عهده داشته اند: همچون آرتمیس کردیه ،بانو گردآفرید و...نیز زنان سیاستمدار و دانشمندی که به تنهایی و یا دوش به دوش مردان خود ایستادند و از این سرزمین پاسداری کردند , زنانی چون آتوسا (همسر کورش بزرگ), شهربانواستر,شهربانوموزا , پروشات , آتوسا(همسر سیاستمدار و هوشمند اردشیر دوم), پانته آ , کتایون, سیندخت , فرنگیس , فرانک , شیرین , منیژه , ارنواز شهرناز, رودابه , تهمینه , پورچیستا.چیستا دختر کوچک آشوزرتشت

 

برای تکمیل اطلاعات و آشنایی با بسیاری از زنان مشهور تاریخ ایران به لینک زیر مراجعه کنید

فهرست زنان مشهور ایرانی

 

پی نوشت : نوشته شده توسط دوست خوبم

ناشناس همدل

یه اشتباه تو اسامی کردی. آتوسا دختر کورش کبیر و همسر داریوش بزرگ است. همسر کورش آناهیتا دختر یکی از سرداران بزرگ قوم پارس بود که از ترس آستیاک به پدر کورش پناهنده شد و بعدها به درخواست کورش و حمایت وی کارخانه اسلحه سازی راه اندازی کرد

 

تحقیق و بررسی درست یا غلط بودن این پست و پی نوشتش به عهده خودتان

 

 

 

درباره‌‌ی شاهنامه جلال خالقی مطلق

عطف به + توزیع شاهنامه خالقی ‌مطلق در نمایشگاه کتاب

 

درباره‌‌ی شاهنامه جلال خالقی مطلق

 

بی‌گمان این ویرایش شاهنامه اگر بهترین نباشد از بهترین‌ها است. اما بد نیست بگویم این کتاب یک کتاب کاملا فنی است و توضیحات آن همه‌ نسخه‌شناسیک است و بیشتر به کار اساتید نسخه‌شناس و اهل فن می‌آید.  بهتر بود نسخه ای یک‌جلدی هم از این اثر ارجمند تهیه می‌شد که فاقد توضیحات فنی نسخه‌شناسی بود و مانند چاپ مسکو قابل استفاده برای همه‌ی دوست‌داران شاهنامه. اینگونه دیگر لازم نبود شخصی که فقط متن تصحیح شده‌ی شاهنامه را می‌جوید مجبور شود هزینه‌ی گزافی بابت توضیحاتی بدهد که به کارش نمی‌آید و از سویی مجبور باشد هشت جلد کتاب را در کتابخانه‌اش جای دهد. همچنین پر واضح است که خواندن یک جلد کتاب آراسته و خوش‌دست بسیار بهتر و آسانتر است از  سرو کله زدن با هشت جلد کتاب حجیم. از سوی دیگر چنین کاری به نشر و گسترش شاهنامه‌خوانی نیز کمک می‌کند. من تعجب می کنم چرا تا کنون جناب خالقی مطلق چنین متن یک‌جلدی را در ایران روانه‌ی بازار کتاب نکرده است! (کورش ج)

نگاهی به ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد(فروغ فرخزاد)
بی تردید یکی از شاهکارهای شعر فروغ فرخزاد شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...از همین دفتر شعری است.در این شعر فروغ با مهارت عجیبی اوضاع اجتماعی مردم جامعه و سطح فکری آنها را به نمایش میکشد.حتی گاهی تونلی در تاریخ میزند و آنچه که میبیند به نمایش میکشد و ریشه یابی میکند.

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد آخرین دفتر شعر فروغ است.

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.

 

زمان گذشت 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهاربار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک

خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.

اگر بخواهیم به لحاظ ادبی و ریتمیک به بررسی این شعر بپردازیم در شگفت فرو میرویم.چه زیبا گذر زمان به نمایش کشیده شده است!تکرار چهار بار نواخت گویی انعکاس صدای نواخت ساعت زنگ داری را به تصویر میکشد.و چهار بار نشانی از فصل چهارم زمستان و روز نخست دی ماه است.با خواندن این قسمت از شعر یک بعداز ظهر غمگین و سرد یک روز زمستانی  به نمایش در میاید.

به علاوه فروغ در این شعر به زیبایی اندوه ها ، تجربه ها ، و اندیشه هایی را که نتیجه اجتماع بر زندگی اوست به تصویر میکشد.به گونه ای که خواننده به راحتی میتواند کسالت و باز شدن چشم به روی حقایق را در فروغ ببیند.

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آیینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده  از دانش سکوت

چگونه میشود به آنکسی که میرود اینسان

صبور،

سنگین،

سرگردان،

فرمان ایست داد.

چگونه میشود به مرگ گفت که او زنده نیست،او هیچوقت زنده نبوده است.

فروغ از جامعه های سنتی و مردم کسالت بار و فرو رفته از ترس قیامت و گناهان بیزار بوده است.همیشه در تمامی اشعارش این موضوع را نمایش کشیده ولی در این شعر تمامی افکار پوچ مردم یک جامعه را وقتی که با اندیشه های ویران کننده و بازدارنده ی دینی مخلوط میشوند را به نمایش میکشد.فروغ از رکود فکری مردم عذاب می کشد و اندیشه های آنان را پیرامون پوچی گاهی به تمسخر میگیرد.

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

....

...

نگاه کن در اینجا

 زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟

فروغ همچنین ریاکاری مردم را میبیند و آن را درک میکند.ولی در باورش نمیگنجد چرا مردم و جامعه این قدر عجیبند؟پس تلاش میکند به جهان درون خویش پناه برد و بی تفاوت باشد.ولی مسلما این تلاش راه به جایی نمیبرد.چرا او خود نیز قسمتی از مردم است و با آنها زندگی میکند.پس مجبور میشود حقیقت را در یابد و بهت زده به آن خیره شود.در حالی که این حقیقت لحظه به لحظه بیش از پیش او را آزار می دهد.

سلام ای شب معصوم!

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو ، ارواح بید ها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آیم

و این جهان به لانه ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

و در جایی دیگر :

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند.

و در جایی دیگر:

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آنکسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم مصلوب گشته است.

و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده است.

فروغ فرخزاد در اشعارش به اندوه زاده شدن اشاره کرده است. در این شعر هم پوچی آفرینش را به خامه می آورد. او آفرینش انسان را زاده لذت دو انسان دیگر می دانند که رنج را برای زاده شده به ارمغان می آورد . ولی با تمامی این احوال او به دنبال جفتیست که گویی در آغاز آفرینشش قسمت او بوده و در میان کوچه پس کوچه های زندگی گم شده . او عشق پاک را می ستاید ولی به خوبی داند که تمامی این آرزو ها افسانه ای بیش نیست . به خوبی می داند که جفت اساتیری هرگز وجود نداشته به همین دلیل در آیینه رویاها خود را عروس این عشق می داند .

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه من بود ، به درون نطفه ی من باز گشته بود

و در آیینه می دیدمش ،

که مثل آیینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

    آنچه که از سخنان مادر و اطرافیان فروغ فرخزاد برداشت می شود ، این است که او از مرگ خویش با خبر بوده است . شاید یکی از دلایل اینکه مرگ او را مشکوک به خودکشی می دانند همین دیدگاه و همین شعر باشد . مادر فروغ در سرد سبز می گوید : فروغ لبهایم را بوسید و رفت . من دیدم لبهایش سرد است . شنیده بودم کسی که بخواهد بمیرد لبهایش سرد می شود و تمام تنم لرزید . به دنبالش دویدم  و گفتم  : فروغ جون تو رو خدا مواظب باش . او خندید و گفت : مامان هر چی بخواد بشه میشه . سوار ماشین شد و گاز داد و رفت . رفت که رفت .

  این بیتها و بی تناسبی ظاهریشان با سه مصراع آخر نشان می دهد که فروغ با در انتظار مرگ به امید تحولی شیرین نشسته است . این تحول مانند کودکی پاک است .

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم : (( دیگر تمام شد ))

گفتم : (( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . ))

  فروغ می دانند که مردمان روزگار تنها به عشق کاغذی و پوچ دل خوش دارند و  خود را کشته شده ی این عشق ها و در واقع این مردم می داند .  به همین دلیل زنده بودن خویش مرگ می انگارد .  می داند که او جوان مرگ این زندگی واهی و خیالیست .

من از کجا می آیم  ؟

من از کجا می آیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم ...

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آیینه را می بستی

و چلچراغ ها را از ساقه های سیمی می چیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست .

  فروغ از اینکه مردمان و اطرافیانش اینقدر در منطق های بی منطقی و دروغین غرقند عذاب می کشد وگویی آنها را نمی شناسد و از اینکه خود نیز مانند مردم می شود اندوهگین است و از خود بیزاری می جوید .

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریق و تفرقه های کوک می کند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی می داند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده است .

  همانگونه که فروغ در اشعار دیگرش به قانون طبیعت اعتراض دارد این شعر را هم از کنایه به ناعدالتی ها خالی نگذاشته است . پیش از گفته بودیم که فروغ در عین نارضایتی از مردم دلش به حال آنها می سوزد . روی اعتراض فروغ بیش از مردم با آفرینش و خداست.

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید.

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

  شاید یکی از زیباترین قسمتهای اشعار فروغ همین قسمت زیر باشد . فروغ در اینجا به روشنی علت مرگ خویش را بیان می دارد . این قسمت از شعر که پایان ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است دربرگیرنده ی نکات بسیاری از راز درون اوست . او می داند که پس از مرگش نامش باقی خواهد ماند . و از تحول مرگ خرسند است . راز زندگی او در این شعر که یکی از طولانی ترین اشعار فروغ است پیداست . در واقع فروغ خود را با مرگ خویش زنده می کند و زندگان را مرده می پندارد .

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت و متفکر

جنازه های خوش برخورد ، خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاهای وقت معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی...

آه ،

چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند

 و این صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمانه له شود

مردی که از کنار درختان خیس می گذرد ...

من از کجا می آیم ؟

به مادرم گفتم : (( دیگر تمام شد ))

گفتم : (( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . ))

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چراکه ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند .

 

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

به دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی می بارد...

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

  همانگونه که دیدیم فروغ مرگ را به ابرهایی که زندگی و پاکیزگی می بخشند تشبیه می کند اگر چه ممکن است این ابرها زشت و سیاه به نظر آیند . او دانه ی زندانیست که می بارد و آزاد می شود . او می داند که شعرش چون شکوفه های درخت نوباری می روید .