X
تبلیغات
رایتل
بی تردید یکی از شاهکارهای شعر فروغ فرخزاد شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...از همین دفتر شعری است.در این شعر فروغ با مهارت عجیبی اوضاع اجتماعی مردم جامعه و سطح فکری آنها را به نمایش میکشد.حتی گاهی تونلی در تاریخ میزند و آنچه که میبیند به نمایش میکشد و ریشه یابی میکند.

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد آخرین دفتر شعر فروغ است.

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.

 

زمان گذشت 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهاربار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک

خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.

اگر بخواهیم به لحاظ ادبی و ریتمیک به بررسی این شعر بپردازیم در شگفت فرو میرویم.چه زیبا گذر زمان به نمایش کشیده شده است!تکرار چهار بار نواخت گویی انعکاس صدای نواخت ساعت زنگ داری را به تصویر میکشد.و چهار بار نشانی از فصل چهارم زمستان و روز نخست دی ماه است.با خواندن این قسمت از شعر یک بعداز ظهر غمگین و سرد یک روز زمستانی  به نمایش در میاید.

به علاوه فروغ در این شعر به زیبایی اندوه ها ، تجربه ها ، و اندیشه هایی را که نتیجه اجتماع بر زندگی اوست به تصویر میکشد.به گونه ای که خواننده به راحتی میتواند کسالت و باز شدن چشم به روی حقایق را در فروغ ببیند.

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آیینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده  از دانش سکوت

چگونه میشود به آنکسی که میرود اینسان

صبور،

سنگین،

سرگردان،

فرمان ایست داد.

چگونه میشود به مرگ گفت که او زنده نیست،او هیچوقت زنده نبوده است.

فروغ از جامعه های سنتی و مردم کسالت بار و فرو رفته از ترس قیامت و گناهان بیزار بوده است.همیشه در تمامی اشعارش این موضوع را نمایش کشیده ولی در این شعر تمامی افکار پوچ مردم یک جامعه را وقتی که با اندیشه های ویران کننده و بازدارنده ی دینی مخلوط میشوند را به نمایش میکشد.فروغ از رکود فکری مردم عذاب می کشد و اندیشه های آنان را پیرامون پوچی گاهی به تمسخر میگیرد.

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

....

...

نگاه کن در اینجا

 زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟

فروغ همچنین ریاکاری مردم را میبیند و آن را درک میکند.ولی در باورش نمیگنجد چرا مردم و جامعه این قدر عجیبند؟پس تلاش میکند به جهان درون خویش پناه برد و بی تفاوت باشد.ولی مسلما این تلاش راه به جایی نمیبرد.چرا او خود نیز قسمتی از مردم است و با آنها زندگی میکند.پس مجبور میشود حقیقت را در یابد و بهت زده به آن خیره شود.در حالی که این حقیقت لحظه به لحظه بیش از پیش او را آزار می دهد.

سلام ای شب معصوم!

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو ، ارواح بید ها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آیم

و این جهان به لانه ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

و در جایی دیگر :

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند.

و در جایی دیگر:

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آنکسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم مصلوب گشته است.

و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده است.

فروغ فرخزاد در اشعارش به اندوه زاده شدن اشاره کرده است. در این شعر هم پوچی آفرینش را به خامه می آورد. او آفرینش انسان را زاده لذت دو انسان دیگر می دانند که رنج را برای زاده شده به ارمغان می آورد . ولی با تمامی این احوال او به دنبال جفتیست که گویی در آغاز آفرینشش قسمت او بوده و در میان کوچه پس کوچه های زندگی گم شده . او عشق پاک را می ستاید ولی به خوبی داند که تمامی این آرزو ها افسانه ای بیش نیست . به خوبی می داند که جفت اساتیری هرگز وجود نداشته به همین دلیل در آیینه رویاها خود را عروس این عشق می داند .

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه من بود ، به درون نطفه ی من باز گشته بود

و در آیینه می دیدمش ،

که مثل آیینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

    آنچه که از سخنان مادر و اطرافیان فروغ فرخزاد برداشت می شود ، این است که او از مرگ خویش با خبر بوده است . شاید یکی از دلایل اینکه مرگ او را مشکوک به خودکشی می دانند همین دیدگاه و همین شعر باشد . مادر فروغ در سرد سبز می گوید : فروغ لبهایم را بوسید و رفت . من دیدم لبهایش سرد است . شنیده بودم کسی که بخواهد بمیرد لبهایش سرد می شود و تمام تنم لرزید . به دنبالش دویدم  و گفتم  : فروغ جون تو رو خدا مواظب باش . او خندید و گفت : مامان هر چی بخواد بشه میشه . سوار ماشین شد و گاز داد و رفت . رفت که رفت .

  این بیتها و بی تناسبی ظاهریشان با سه مصراع آخر نشان می دهد که فروغ با در انتظار مرگ به امید تحولی شیرین نشسته است . این تحول مانند کودکی پاک است .

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم : (( دیگر تمام شد ))

گفتم : (( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . ))

  فروغ می دانند که مردمان روزگار تنها به عشق کاغذی و پوچ دل خوش دارند و  خود را کشته شده ی این عشق ها و در واقع این مردم می داند .  به همین دلیل زنده بودن خویش مرگ می انگارد .  می داند که او جوان مرگ این زندگی واهی و خیالیست .

من از کجا می آیم  ؟

من از کجا می آیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم ...

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آیینه را می بستی

و چلچراغ ها را از ساقه های سیمی می چیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست .

  فروغ از اینکه مردمان و اطرافیانش اینقدر در منطق های بی منطقی و دروغین غرقند عذاب می کشد وگویی آنها را نمی شناسد و از اینکه خود نیز مانند مردم می شود اندوهگین است و از خود بیزاری می جوید .

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریق و تفرقه های کوک می کند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی می داند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده است .

  همانگونه که فروغ در اشعار دیگرش به قانون طبیعت اعتراض دارد این شعر را هم از کنایه به ناعدالتی ها خالی نگذاشته است . پیش از گفته بودیم که فروغ در عین نارضایتی از مردم دلش به حال آنها می سوزد . روی اعتراض فروغ بیش از مردم با آفرینش و خداست.

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید.

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

  شاید یکی از زیباترین قسمتهای اشعار فروغ همین قسمت زیر باشد . فروغ در اینجا به روشنی علت مرگ خویش را بیان می دارد . این قسمت از شعر که پایان ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است دربرگیرنده ی نکات بسیاری از راز درون اوست . او می داند که پس از مرگش نامش باقی خواهد ماند . و از تحول مرگ خرسند است . راز زندگی او در این شعر که یکی از طولانی ترین اشعار فروغ است پیداست . در واقع فروغ خود را با مرگ خویش زنده می کند و زندگان را مرده می پندارد .

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت و متفکر

جنازه های خوش برخورد ، خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاهای وقت معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی...

آه ،

چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند

 و این صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمانه له شود

مردی که از کنار درختان خیس می گذرد ...

من از کجا می آیم ؟

به مادرم گفتم : (( دیگر تمام شد ))

گفتم : (( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . ))

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چراکه ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند .

 

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

به دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی می بارد...

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

  همانگونه که دیدیم فروغ مرگ را به ابرهایی که زندگی و پاکیزگی می بخشند تشبیه می کند اگر چه ممکن است این ابرها زشت و سیاه به نظر آیند . او دانه ی زندانیست که می بارد و آزاد می شود . او می داند که شعرش چون شکوفه های درخت نوباری می روید .